تبليغاتX
حر فهای دل یک فرشته

حر فهای دل یک فرشته

گذشته

چطور می تونم با ور کنم کسی که من از روی قشنگترین سوالش اونو انتخاب کردم خودش تو جواب این سوال دچار تردید شده باشه.این تقدیر عجب قاضی دوراز عدالتیه که همیشه صلاح می دونه بعضیا با گذشته ها شون زندگی کنن و بعضیا رو به اینده ای که هرگز نمی رسه دلخوش می کنن و من هر چی نگاه می کنم می بینم که گذشته ها زیبا ترین  هستن.

                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 12:34  توسط فرشته  | 

عشق

یاد داشته باشم که در آخرین روز دیدارمان

به تو بگویم که:

بی دلیل نیست که هنوز نمی دانی

عشق چیست

چرا که در ایان هر عشقی

به آغازی دیگری می اندیشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:44  توسط فرشته  | 

تو ﻨﻴﺴﺗﻰ تا ﺒﺒﻴﻨﻰ دل تنگ تو هستم

تو ﻨﻴﺴﺗﻰ تا ﺒﺒﻴﻨﻰ دل تنگ تو هستم

کلبه کوﭽﮑﻡ هنوز انتظار ترا می کشد و تو ﻨﻴﺴﺗﻰ تا ﺒﺒﻴﻨﻰ ﻫﻴﺎهوﻰ جنگل چگونه در سکوت اﻴن خانه مرا می شکند                                                                                         و دﻴگر براﻴم نفرست گل که دﻴگر به با غبان اعتمادی ﻨﻴست

 دﻴگر براﻴم نفرست نامه  

   و دﻴگر براﻴم نخوان شعرهای عاشقانه

                   که مرگ خوﻴش را باور کردام

                             که به جدا ﻨﻴزاعتمادی ﻨﻴست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:7  توسط فرشته  | 

ماه مهمانی خدا

به نام او

  یک سلام اسمونی که تو این ماه عزیز و ÷ر برکت همه تو اسمون دعوتیم.

   شرمنده از همه واسه اینکه دیر به دیر به شما سر میزنم ودیر اپ میکنم .

راستی  نماز روزه های  همی شما قبول و سر افطارم واسه ما هم دعا کنید.  

                      ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

                       آرام باش و بدان من خدا هستم

 خوشا به حال پاكدلان زيرا آنان خدا را خواهن ديد. به خدا نزديك شو  تا خدا هم به تو نزديك شود.  

از صميم قلب به خدا اعتماد كن . به اشراق خودت اتكا مكن . به هر راهي ميروي  او را در نظر آور ، تا او راه را برايت راست كند              

نگران فردا مباش ، فردا به قدر كافي نگراني هاي خود را دارد    

 لزومي ندارد بر مشكلات هر روز بيفزايي, تا تغيير نكنيد و مانند يك بچه نشويد، به ملكوت خداوند داخل نخواهيد شد.    

خود را با شفقت ، مهرباني ، فروتني ، نرمش و شكيبايي بپوشانيد.

يكديگر را تحمل كنيد و اگر كسي از ديگري شكايتي داشت ، يكديگر را ببخشيد.                  

از همه مهم تر اينكه  خود را با عشق بپوشانيد، كه همه كس را با هماهنگي به پيونده مي دهد .  

  باد هر كجا كه بخواهد مي وزد. مي توانيد صداي باد را بشنويد ، اما نمي توانيد بگوييد از كجا مي آيد ، يا به كجا خواهد رفت .

هيچ كس خدا را نديده است ، اما اگر ما يكديگر را دوست بداريم ، اودر ما ساكن خواهد شد و عشق او در ما به كمال خواهر رسيد

              خداوند از شما چه مي خواهد جز اينكه عدالت را برقرار كنيد ،         
               مهرباني را دوست بداريد و با خداي خود فروتن باشيد ؟

                                      ((   خدا عشق ))       

بر گرفته شده از كتاب : گفتگو با خدا 2 است  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 21:35  توسط فرشته  | 

هان ای کوه بلند

                  ای سرا ﭘاهمه بند

                                         از تو اﻳﻦ تجربه اموختم

که نلرزد تنم از ارابه ﺳﻨﮕﻴﻦ زمان

                                    و هراسی ندهم راه بدون از طوفان

گاه بودننگ است

                                 کوه می باﻳﺪ بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 19:23  توسط فرشته  | 

پاییز

اسمان د لش بد جوری گرفته و با یک تلنگر کو چک دلش هوری می ریزد و قطرات باران یکی ﭘس از دیگری روی گلبرگ های باغچه می ریزد و بد از اندکی کوتاه دل خاک از باران سیراب می شود و باد ملایمی که هر چیز کوچک را ازجا بلند می کند و به هر جا که خوش اید اورا رها می کند چه مقروراست که حریفی ندارد. ان طرف ترﭘرنده های کوچک برای ﭘناه جستن به ایوان کلبه جنگلی ﭘناه اورده اند ودرلاک خود فرورفته اند وبا حیرت اطراف خود را می نگرندو گاهی با جیک جیک کردن سکوت بین خود را از بین می برند هنوزدر جنگل سکوت نشکسته است و باران خیال توقف ندارد و برگ های درختان یکی بعد از دیگری نقش زمین می شوند وهمراه باران به دنبال سرنوشت مبهم می روند و دیگر اثری از کوه سبز ﭘر استقامت نیست او اکنون اسیر ابرهای سیاه شده و در خود می لرزد و میگوید :

                       

                                          چه زود بی بی, بار ﭘاییز را روی ز مین ﭘهن کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:13  توسط فرشته  | 

حکایت ما قصه دو تا غواصه که در نهایت صمیمیت برای صید مروارید به دریا میزنن ویکی از اونا هر چی مروارید بیشتری صید میکنه یه قدم اون ورتر می ذاره 

و نگاهش کم رنگتر به تماشای غروبهای با هم بودن معطوف می شه.

 

 

  وقتی ادم دلش میگیره چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟ 

 

الان دو و سه روزه دلم بد جوری گرفته منم وقتی دلم میگیره قاطی میکنم همش تو اتاق نشستم و به چیزهای ﭘوچ فکر می کنم به قول یکی از بچه ها به من می گفت

وقتی دلت می گیره یا نارحت می شی با فکرکردن در مورد کار ها و چیزای خوب فکر های منفی رو از خودت دور کن ولی من همش بر عکس این کاررا می کنم بعدش میزنم زیر گریه واسه  دل خودم تو رویاهام بعد که سبک شدم دوباره میرم از همه عذر خواهی میکنم .

گاهی سخته گفتن انچه که در درون ماست. می دونید گاهی که دل ادما می گیره, دوست داره یکی به حرفاش گوش بده بهت دلگرمی بده به تو بگه همه چیز رو براست ولی تو این زمونه کسی نیست که دل ادما را حس کند الان بیشتر ادما به حرف دلت می خندند می دونید الان حرفهایی که از جنس دروغ هست بیشتر خرید دار داره اصلا  همه چیز و همه کس خریدنی شده باید قیمتش خوب باشد تا ادما اونو دوست داشته باشن دیگه مثل قدیم حرفهایی که از جنس دوست داشتن هست طرف دار نداره. خدایا وقتی دلم می گیره,از همه چیز و همه کس بدم می یاد اخه نمی دونم خدا تا چه حدی بعضی ادما را ﭘست کرده که دل ادم  به درد می یاد.

خدایا دیگر طاقت غم و دروغ رو ندارم اخه مگر تا کی ؟ کجا؟ میتونم این قلب خسته را وصله کرد. روزی میرسه که دیگر نمی توانیم وصله به ان زد ان وقت باید چه کار کنم؟خدایا  با توام, ای خدا,  با توام که خبر غم دلم را داری.

 

راستی نظراتون همینطوری داره کمتر میشه یعنی تا این حد حرفهای من خوب نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 0:56  توسط فرشته  | 

عصر؟؟؟

عصر ما, عصر کسایی هست که چند سا عت طولانی دوری رو به دو دقیقه برابر می دونن, عصر اونایی هست که گله رو نه تنها حساب سنگین تر بودن وزنه عشق طرف مقابل نمیذارن بلکه از بیان اون هم احساس کسالت می کنن و انقدر ابرو به هم نزدیک می کنن تا کسی شهامت داره غرورشو تیکه تیکه کنه ولی به دوست داشتنش خاتمه نده روی توی این گیرو دارها می کنن .حق با توست اگر مفهوم این سطر ای اشفته رو نمیفهمی اگر مثل من هنگام نداشتن تنها تجربه دست کمی سر گردانی رو به ابهام باشه تو اینطوری می نویسی.خستت نکنم ,حرف از تموم کردن نیست ,حرف از علت تموم شدن هست.حرف از ﭘایان دادن نیست, حرف از چگونگی ﭘایان ندادن هست. حرف از امانتداری ,حرف از کلیدیه, حرف از مراقبت ویژه قلبهای هست که دارن زیر دست حکیم نا اگاه زمونه از دست می رن.حرف از خط صافیه که اگه رو شیشه بیفته اون دو تا ماهی نا خواسته ﭘرت می شن تو ساحل.حرف از اغاز هست,از خرداد, از مرداد,  از عشقی  که دو روز از اتیش کوچیکتر, اما می تونه سالها  از اون بزرگتر باشه میتونه رعد و برق باشه, خورشید باشه , صحبت از خستگی نیست, اگه خسته باشی  که عاشقیت  بین زمین و اسمون دچار اشکاله و اگه عاشق باشی خسته نمی شی, صحبت  از اغاز هاست از روزهایی که مثل بازیای کودکستانی قهر و اشتیمون رو هم یه دقیقه بیشتر طول نمی کشه. صحبت  از اون وقتاست که قسم خوردن به جون همدیگه کار اسونی نبود ,عصر نگرانیهای یه دقیقه تاخیر,عصر رقابت دل ها, نه کوتاهی وبلندی بیتها, عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگتر بود, عصری که عشق هنوز زنگ نزده بود, عصری که رنجوندن گناه بزرگی بود,عصر صداقت محض ,عصر درخشش حقیقت طوری که می شه زمستون همه مردم دنیا رو با اون گرم کرده. عصر من وتو نداره ,هر چی بخوای, عصر هر چی تو بگی فرق نمی کنه, عصر امکان نداره, جون تو رو به خاطر چیزی به این سادگی قسم بخورم, عصر گفتن دلم خیلی برات تنگ شده بود ,عصر شبهای ببینیم کی زود تر میگه دوستت دارم, عصر نابودی غرور ,عصر با هیچ کس حرف نزن, عصر قوانین دشوار, عصر حکومت دل, عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا سر اونکه چه کسی بیشتر اون یکی رو دوست داره ,عصر شرط بندیهای عاشقانه سر عکسهایی که دادن و ندادنشون ذوق داشت,عصر تو بیشتر دوستم داری یا من و لذت بی ﭘاسخ موندنش که یه دنیا می ازید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط فرشته  | 

شکلات

با یک شکلات شروع شد.من یک شکلات گذاشتم توی دستش,اویک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم, او هم بچه بود.سرم را بالا کردم, سرش را بالا کرد, دید که مرا می شناسد,خندیدم.

 گفت:« دوستیم؟»

 گفتم:«دوست, دوست»

 گفت:« تا کجا»

 گفتم:« دوستی که تا ندارد»

گفت:«تا مرگ»

خندیدم وگفتم:«من که گفتم تا نداره»

گفت:«باشد,تا ﭘس از مرگ»

گفتم:«نه, نه, نه ,تا ندارد»

گفت:«قبول,تا انجا که همه دوباره زنده می شوند,یعنی زندگی ﭘس ازمرگ,باز هم با هم دوستیم ,تا بهشت, تا جهنم,تا هرجا که باشد من و تو با هم دوستیم.»

گفتم:«تو براش تا هر کجا که دلت می خواد تا بگذار,اصلا یک تا بکش از سر این دنیا, تا ان دنیا,اما من اصلا تا نمی گذارم.»

نگاهم کرد,نگاهش کردم باور نمی کرد می دانستم.او می خواست دوستیمان تا داشته باشد,دوستی بدون تا را نمی فهمید.

گفت:« بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم»

گفتم:«باشد تو بگذار»

گفت:« شکلات,هربارکه همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو,یکی مال من,باشد؟»

گفتم:«باشد.»

هرباریک شکلات می گذاشتم تو دستش,اوهم یک شکلات توی دست من,باز هم دیگر را نگاه می کردیم,یعنی که دوستیم ,دوست دوست,من تندی شکلات را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم وتند تند ان را می مکیدم.

می گفت:« شکمو تو دوست شکمویی هستی»

و شکلات را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.

می گفتم:« بخورش»

می گفت:«تموم می شود, می خواهم تمام نشود,برای همیشه بماند)

 صندوقش ﭘر از شکلات شده بود,هیچکدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم.

گفتم:«اگر روزی شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ان وقت چه کار می کنی؟)

گفت:«مواظبشان هستم»

می گفت:« می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم ومن شکلات را می گذاشتم توی دهانم

و می گفتم:« نه نه تا ندارد, دوستی تا ندارد.»

یک سال, دو سال, چهارسال ,هفت سال, ده سال و بیست سال شده است.او بزرگ شده است,من هم بزرگ شدام.من همه شکلات ها را خورده ام.او همه شکلات ها را نگه داشته است.او امشب امده است تا خداحافظی کند.می خواهد برود,برود ان دور دورها.

می گوید:«میروم اما زود بر میگردم»

من می دانم,می رو د وبر نمی گردد,یادش رفت شکلات را به من بدهد,من یادم نرفت,یک شکلات گذاشتم توی دستش

گفتم:«این برای خوردن»

یک شکلات هم گذشتم کف ان دستش

گفتم:«این هم اخرین شکلات برای صندوق کوچکت»

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات,هر دو را خورد,خندیدم.می دانستم دوستی من تا ندارد. می دانستم دوستی اوتا دارد,مثل همیشه,خوب شد همه شکلات هایم را خوردم.اما او هیچ کدامشان نخورد,حالا با یک صندوق ﭘرازشکلات نخورده چه خواهد کرد؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:16  توسط فرشته  | 

مروارید من

یادم هست هر بار ازت خدا حافظی می کردم قلبم به طﭘش می افتاد و گریه ام می گرفت ولی تومی خندیدی و به من می گفتی:بیشتر گریه کن . چون می خوای از مروارید های اشک من  یک گردنبند بسازی ویادگاری به گردنت بندازی وهمیشه به یاد من باشی گفتم:مروارید از من و رشته  گردنبند از تو. گفتی:مروارید های تو را در رشته های عشق و محبتم می اندازم.ساعت ها در کنار هم بودیم  و برایم از اینده ای دور سخن می گفتی و اخرین روزی که ازتو خداحافظی کردم  قلبم بیشتر به طﭘش افتاد و من همچنان   اشک می ریختم و تو از من فقط خداحافظی کردی و وقتی بازمی گشتم دیدم مروارید های من بر روی زمین ریخته و بیاد اوردم که گردنبند از هم گسست و رشته های عشق تو محو شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 0:48  توسط فرشته  |